
ظلم آباد : علی اشرف درویشیان
آنجا روي تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با چهره اي سوخته از آفتاب و اشك. راديوي كهنه ي پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود و او گاه گاه براي رهايي از تنهايي آن را روشن مي كرد. گلويش پر از بغض و درد بود. دلش شور مي زد.كف دست هاش هنگام بالا كشيدن از درخت خراشيده بود. نا آرام و دلواپس كت پاره و خيس پدرش را به خود مي پيچيد. گرسنه بود و بي حال. نمي دانست چه بكند. سرش از افكاري بي بند و بار و دلش با غصه و درد انباشته بود.