تبليغاتX
دل آواز - به سوگ قیصر امین پور ... شاعر معاصر

قیصر امین پور - شاعر معاصرقیصر امین پور، شاعر معاصر، سه شنبه 8 آبان، درگذشت ... گرچه بعضی، تنگ نظرانه، فقط برخی از اشعار او را -آن هم بیشتر در جوانی- مد نظر قرار می دهند، باید دانست که وی طیف گسترده ای از موضوعات را شعر کرده است، و برخی شعرهایش بسیار دلنشین و خواندنی هستند. هیچ گاه نباید از جاده انصاف و مروت دور شد، کاش همه ی شعرهای او را بخوانیم. من شخصا برخی شعرهایش را بی اندازه دوست دارم، از دل برآمده اند و مستقیم بر دل می نشینند، یادش گرامی باد!

ده شعر از او انتخاب کرده ام:

(1)
...
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند

امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دست های خسته ی من
شعر می شوند

من در ادای نام تو دم می زنم

شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام!

(2)
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
 چه قدر زود
   دیر می شود!

(3)
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم!
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد...

(4)
و "قاف"
حرف آخر "عشق" است

آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود!

(5)
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند ...

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

دردهای پوستی کجا ،
درد دوستی کجا!

(6)
در خواب های کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار
انگار هیچ وقت به پایان نمی رسد

انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی...

(7)
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا؟

(8)
...
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست...

(9)
قیصر امین پور، خودش درباره ی خودش در این شعر حرف می زند. ببینید چگونه گذشته ی خود را قضاوت می کند:

ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود

...
زیر سایبان دست های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟

(10)
...
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!

* اشعار بالا همگی نقل از گزینه ی اشعار قیصر امین پور، انتشارات مروارید، هستند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:51  توسط امیر  | 
مطالب گذشته . . .